آسمانی ها
شهدا شرمنده ایم
نوشته شده در تاریخ ۹۴/۰۲/۰۵ توسط شهید خرازی

 


درهفدهم خرداد ماه 1349 دريك كيلومتري تازه كند(انگوت)در روستاي (چاي گرمي) خانواده اي صاحب فرزندان دو قلويي مي شوند كه يكي از آنها نيامده به سوي پروردگار برمي گردد وآن يكي براي خانواده اش تحفه اي مي ماند.خانواده نام مرحمت را برايش بر مي گزينند.
پدرش حضرتقلي در روستاهاي اطراف دستفروشي مي كرد ومادرش هم به كارهاي خانه مشغول بود.مرحمت از اوايل كودكي جسور بود به طوري كه مادرش به او مي گويد:مي ترسم چشم بخوري و نظر شوي.
بالاخره تحصيلاتش را تا ابتدايي ادامه مي دهد و همين مواقع مصادف مي شود با پيروزي انقلاب اسلامي وبعد از آن شروع جنگ تحميلي.مرحمت ديگر نمي تواند تحمل كند و مي خواهد در دوران ابتدايي به جبهه اعزام شود ولي هيچكس تصورش را هم نمي كند كه او مي خواهد به مناطق عملياتي برود.
بالاخره مرحمت وارد بسيج مي شود و توانايي خود را نشان مي دهد.در پايان دوره آموزشي در امتحان تيراندازي،مرحمت در كل گردان نفر پنجم شده و تعجب همگان را برانگيخته بود.ولي با تمام اينها به خاطر سن كمش با اعزام او مخالفت مي كردند.چندين بار در مراحل اعزام در گرمي و اردبيل،و در خان آخر در تبريز اجازه اعزام به او داده نمي شود.
مرحمت سرش را پائين انداخته و با حسرت مي گويد:اينها به من مي گويند سن تو كم است اما خيال كرده اند هرطوري شده من بايد خودم را به جبهه برسانم.
مرحمت حد.د سه سال در جبهه ها،جنگ كرده بود تا اينكه 21اسفند 1363 در عمليات بدر در جزاير جنوب به درجه رفيع شهادت كه كمتر از آن حق او نبود نايل آمد.
شهیدبالازاده برای رفتن به جبهه دست به دامان مقام معظم رهبری شد
هر طور بود وارد ساختمان ریاست جمهوری شد. میگفت باید حتما رئیس جمهور را ببیند. کار آسانی نبود. با پا در میانی این و آن بیرون ساختمان ریاست جمهوری منتظر ماند. آن روزها، مقام معظم رهبری رئیس جمهور بود.
هفته گرامیداشت دانش آموز بهانه ای است تا با زندگی و مبارزات شهدای دانش آموز آشنا شویم، خواندن داستان زندگی و عزیمت شهید «مرحمت بالازاده» دانش آموز 13 ساله اردبیلی به جبهه و شهید شدنش، درس های عبرت آموز دارد که روایت شهادت او و خاطراتش از جبهه را از زبان همرزمانش بخوانیم.
آن روز که سراسیمه به تهران آمد 13 ساله بود. نوجوان کم سن و سال اردبیلی. به پدر و مادرش گفته بود کار مهمی پیش آمده که باید به تهران برود، اما نگفته بود چه کاری؟ وقتی با اصرار از پدر و مادر اجازه گرفت، بی درنگ راهی تهران شد.
شنیده بود که باید به خیابان پاستور برود و رفت. هر طور بود وارد ساختمان ریاست جمهوری شد. می گفت باید حتماً رئیس جمهور را ببیند. کار آسانی نبود. با پا در میانی این و آن بیرون ساختمان ریاست جمهوری منتظر ماند. آن روزها، آقا رئیس جمهور بود، حضرت آیت الله العظمی خامنه ای...
وقتی آقا برای رفتن به مراسمی از ساختمان بیرون آمد، مرحمت بالازاده، خودش را به او رساند، تلاش محافظان نتیجه ای نداشت، چون آقا به اشاره اجازه داده بود. مرحمت 13 ساله، با لهجه شیرین آذری و شاید هم به زبان آذری گفت: آقا! یک خواهش داشتم، آقا با مهربانی حالش را پرسید و نامش را و بعد: خب! چه خواهشی پسرم؟ مرحمت که هیجان زده بود، آب دهانش را قورت داد، نفس عمیقی کشید و گفت: آقا! خواهش می کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!
آقا شاید با تعجب پرسید: چرا فرزندم؟ و مرحمت که حالا دیگر بغضش ترکیده بود و هق هق گریه امانش نمی داد، با کلماتی بریده بریده گفت: آقا! حضرت قاسم(ع) هم مثل من 13ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه میدان داد، ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی دهد به جبهه بروم. می گوید 13 ساله ها را نمی فرستیم....
مرحمت 13 ساله به اردبیل بازگشت، اما برخلاف دیروز که از اردبیل به تهران می آمد، دلگرفته و غمزده نبود از خوشحالی در پوست نمی گنجید، دلش برای اینکه زودتر برسد، پر می کشید. کاش اتوبوس هم پر داشت، مثل هواپیما... مرحمت بالازاده با نشان دادن مجوز آقا وارد تیپ عاشورا شد، چه نام بامسمایی، شجاعت و درایت را با هم داشت و همه در حیرت که اینهمه در یک نوجوان 13 ساله چگونه جمع شده است. بر و بچه های تیپ عاشورا چهره مهربان و جدی مرحمت را از یاد نمی برند، بیشتر اوقات کنار فرمانده خود شهید مهدی باکری دیده می شد.
هوای سرد زمستان سال 63، زندگی ام را سردتر کرد




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ ۹۴/۰۲/۰۵ توسط شهید خرازی

 

هر طور بود وارد ساختمان ریاست جمهوری شد. میگفت باید حتما رئیس جمهور را ببیند. کار آسانی نبود. با پا در میانی این و آن بیرون ساختمان ریاست جمهوری منتظر ماند. آن روزها، مقام معظم رهبری رئیس جمهور بود.

هفته گرامیداشت دانش آموز بهانه ای است تا با زندگی و مبارزات شهدای دانش آموز آشنا شویم، خواندن داستان زندگی و عزیمت شهید «مرحمت بالازاده» دانش آموز 13 ساله اردبیلی به جبهه و شهید شدنش، درس های عبرت آموز دارد که روایت شهادت او و خاطراتش از جبهه را از زبان همرزمانش بخوانیم.

 آن روز که سراسیمه به تهران آمد 13 ساله بود. نوجوان کم سن و سال اردبیلی. به پدر و مادرش گفته بود کار مهمی پیش آمده که باید به تهران برود، اما نگفته بود چه کاری؟ وقتی با اصرار از پدر و مادر اجازه گرفت، بی درنگ راهی تهران شد.

 شنیده بود که باید به خیابان پاستور برود و رفت. هر طور بود وارد ساختمان ریاست جمهوری شد. می گفت باید حتماً رئیس جمهور را ببیند. کار آسانی نبود. با پا در میانی این و آن بیرون ساختمان ریاست جمهوری منتظر ماند. آن روزها، آقا رئیس جمهور بود، حضرت آیت الله العظمی خامنه ای...

 وقتی آقا برای رفتن به مراسمی از ساختمان بیرون آمد، مرحمت بالازاده، خودش را به او رساند، تلاش محافظان نتیجه ای نداشت، چون آقا به اشاره اجازه داده بود. مرحمت 13 ساله، با لهجه شیرین آذری و شاید هم به زبان آذری گفت: آقا! یک خواهش داشتم، آقا با مهربانی حالش را پرسید و نامش را و بعد: خب! چه خواهشی پسرم؟ مرحمت که هیجان زده بود، آب دهانش را قورت داد، نفس عمیقی کشید و گفت: آقا! خواهش می کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ ۹۴/۰۲/۰۴ توسط شهید خرازی
 

شهدا طلایه داران اصلی کسانی بودند که کلمه "انتظار" را معنی کردند،بر استی منتظر واقعی کسی ست که در راه موعودش از بهترین و بالاترین چیزهایش بگذرد و چه چیز بالاتر از جان....

»» شهید زین الدین ««

انقلاب اسلامی ما ، زمینه ساز انقلاب حضرت ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) می باشد . پس مواظب اعمال و کردار خود باشیم. در این زمان بی تفاوت بودن به انقلاب اسلامی ، خیانت با اسلام و قرآن است.

 (شهید حسین حسن نژاد سالك)

تنها و تنها کانالی که شما را به قرب الهی نزدیک می کند و موجب رضای حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) می شود ، اطاعا قلبی و عملی از ولایت فقیه است.

(شهید محمد شفیعی خواه)

ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت از درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نمایند و در این تلاش پیگیر مسلماً نصرت خداوند شامل حال مومنین است. وصیت من تنها این است در زمان غیبت ، اطاعت محض از ولایت فقیه داشته باشید. امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) همواره در کنار شما بسیجیان است. ما می جنگیم و باید بجنگیم و چاره ای نیست. به گفته امام تا ظهور امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) با یک دستمان سلاح و با یک دستمان قرآن باید بگیریم ، طبق دستورات ولایت.

(شهیدهمت)


امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) منتظر ظهور است ، او می خواهد که هرچه زودتر ظهور کند و ریشه ظلم و فساد را از این عالم براندازد و عدل و داد را به جای آن برقرار سازد.

 (شهید چمران)

خدایا از تو می خواهم تا مرا در رکاب امام زمانت قرار دهی تا آنقدر با دشمنان قسم خورده دینت بجنگم تا به فیض شهادت برسم.

(شهید صیاد شیرازی)

طلایه داران سپاه صبح سر رسیده اند و ظلمت را تا پنهان ترین زوایای دیار عدم پس می رانند . جهان در انتظار عدالت است. هیبت آنکه خواهد آمد و انتظار انسان را پایان خواهد داد از هم اکنون همه قلبها را فراگرفته است. انقلاب اسلامی فجری است که بامدادی در پی خواهد داشت. شب حیات انسان با انقلاب اسلامی در فجر صادق خویش داخل شده است و شایسته است که اکنون منتظر صبح باشیم ، صبح دولت یار .

(شهید آوینی)




طبقه بندی: حرف دل،  عکس شهدا،  پیامک ها،  شهید آوینی،  شهید مصطفی چمران،  پیام شهدا، 
برچسب ها: انتظار در کلام شهدا، شهید آوینی، شهید صیاد شیرازی، شهید چمران، شهیدهمت،
نوشته شده در تاریخ ۹۴/۰۲/۰۴ توسط شهید خرازی
نواب صفوی که بود؟

سیدمجتبی میرلوحی صفوی، از روحانیون مبارز و رهبر جمعیت «فدائیان اسلام»، در سال ۱۳۰۳شمسی در محله خانی‌آباد نو و در خانواده‌ای روحانی دیده به جهان گشود. پدرش سیدجواد میرلوحی، به دنبال صدور قانون «لباس های متحدالشكل» ـ ۱۳۱۴ ش. ـ لباس روحانیت از تن بیرون كرد و به عنوان وكیل دعاوی دادگستری مشغول به خدمت شد، اما پس از چندی در پی یك مشاجره سخت، سیلی محكمی به صورت علی‌اكبر داور وزیر عدلیه وقت زد كه نتیجه آن گذران محكومیت سه ساله در زندان بود. 

 
او چندی پس از گذراندن دوره محكومیت و آزادی از زندان دارفانی را وداع گفت. طی این سه سال سیدمحمود نواب میرلوحی، از بستگان نزدیك سیدمجتبی، عهده‌دار سرپرستی وی بود.
 
سیدمجتبی در ۷ سالگی وارد دبستان حكیم نظامی شد و سپس در مدرسه صنعتی آلمانی‌ها به تحصیل ادامه داد. او همزمان در یكی از مساجد خانی‌آباد نو به فراگیری دروس دینی نیز مشغول شد و پس از خروج رضاخان از كشور به فعالیت های سیاسی روی آورد. سخنرانی وی علیه دولت قوام‌السلطنه در ۱۷ آذر ۱۳۲۱ در حالی كه ۱۸ سال بیش نداشت اولین مبارزه وی علیه حكومت پهلوی محسوب می‌شد.
 
در پی این سخنرانی و تهییج دانش‌آموزان دیگر مدارس و همراهی عده‌ای از مردم ناراضی، تظاهراتی در مقابل مجلس شورای ملی علیه قوام برگزار شد كه با مداخله و تیراندازی پلیس، دو نفر شهید شدند. این حادثه اثر عمیقی در شخصیت سیدمجتبی گذاشت و او را در راه مبارزه با حكومت پهلوی مصمم‌تر ساخت.
 
در ۱۳۲۲ سیدمجتبی به استخدام شركت نفت درآمد و پس از مدت كوتاهی به آبادان منتقل شد. مدتی بعد برخورد شدیدی از سوی یكی از متخصصین انگلیسی شركت نفت با یكی از كارگران صورت گرفت كه به دنبال آن، نواب كارگران را به اعتراض و اجرای قصاص دعوت كرد. با دخالت پلیس و نیروهای نظامی، اعتراضات سركوب شد. نواب نیز فرار كرده و شبانه به وسیله قایق از آبادان به سوی بصره و سپس نجف روانه شد. او برای امرار معاش به ساخت و فروش عطر روی آورد.
 



ادامه مطلب...

طبقه بندی: زندگینامه شهدا،  خاطرات شهدا،  حرف دل،  خبرها،  حوزه علمیه،  مبارزات انقلاب اسلامی، 
برچسب ها: سیدمجتبی میرلوحی صفوی، نواب صفوی، خاطرات رهبر انقلاب، شهید نواب صفوی، فدائیان اسلام،
نوشته شده در تاریخ ۹۴/۰۲/۰۴ توسط شهید خرازی

شهيد مهدي باكري در سخنراني پيش از عمليات بدر در جمع رزمندگان به آنها توصيه مي‌كند از زماني كه آماده مي‌شويد براي عمليات 70 مرتبه قل هوالله را بخوانيد. زماني كه شروع به حركت مي‌كنيد بايد لاحول و اقوه الا بالله العلي العظيم را بگوييد و زماني كه مي‌خواهيد تيراندازي كنيد راي هر تيرتان سبحان‌الله بگوييد.
اين گوشه‌اي از سخنان منتشر نشده‌ي شهيد باكري فرمانده لشكر 31 عاشورا بود كه پيش از عمليات بدر گفته بود.
متن كامل اين سخنان در پي مي‌آيد؛

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم لاحول و لاقوه الا بالله علي‌ العظيم با درود و سلام به پيشگاه معظم ولي عصر (عج) و نايب برحق او امام امت(صلوات‌ جمع)
از يك طرف هوا سرد است و برادرها مقداري ناراحت هستند و از طرفي تصور مي‌كنم كه شايد ديگر فرصت نباشد با برادرها آخرين صحبت‌هايم را بكنم لذا چاره‌اي نديدم كه امروز صبح اگر هوا سرد هم باشد با برادرها صحبت كنيم. انشاءالله كه صحبت به درازا نكشيد. حال كه بيش از يك سال از عمليات خيبر مي‌گذرد هم حضرت بقيه‌الله، امام بزرگوار، خانواده شهدا، امت صبور ايران، مستضعفين كه در ساير كشورها قلب‌هايشان بخاطر اسلام و بخاطر انقلاب در تپش است منتظرند تا بار ديگر شاهد حماسه رزم‌آوران اسلام در مقابل كفاري باشند كه قد علم كرده و تصميم گرفته‌اند كه مانع راه خدا باشند و اين مسئوليت بر عهده ملت بزرگوار ماست و جاي بسي شكرگذاري دارد كه خداوند متعال اين افتخار را نصيب ما و شما برادرها كرده است كه اين حماسه با دست‌هاي ما شكل گيرد. همه منتظرند تا اين مسئوليت بزرگ انجام گيرد.

متن سخنرانی:

حال پشتوانه ما چه بايد باشد و خودمان را چطور آماده كنيم. دو سه روز قبل با تعدادي از برادرهاي مسئول توفيق ايجا شد كه سفر 24 ساعته‌اي جهت توسل به آستان مقدس امام رضا برويم در آنجا به اتفاق جمع از حضرت خواستيم كه خودشان در اين عمليات پشتوانه ما باشند (صداي تعداي از حاضرين: يا امام رضا).
بعد خدمت امام رسيديم فكر مي‌كنم چون شما در حال آموزش بوديد صبحت‌هاي امام را نشنيده باشيد پس من لازم مي‌دانم فرمايشات امام را خدمتتان عرض كنم:




ادامه مطلب...

طبقه بندی: خاطرات شهدا،  اطلاعات جنگ،  عملیات ها،  حرف دل،  عکس شهدا، 
برچسب ها: سردار شهید مهدی باکری، سخنرانی شهید باکری، سخنرانی منتشر نشده شهید باکری، شهید باکری قبل عملیات،
نوشته شده در تاریخ ۹۴/۰۲/۰۴ توسط شهید خرازی
 

 شهید اکبر بیک محمد لو

مادرم ، مادر خوبم که تورا بعد از خدا بیشتر از چشمانم دوست دارم . کوه باش و چون کوه استقامت کن ! لحظه ای از نام و یاد خدا غافل مباش و در این راه بکوش و هر چه بکوشی باز هم کم است . ای مادرم ، قامتت را بلند گیر و ندای الله اکبر ، خمینی رهبر و سخن شهیدان راه خدا را به مردم برسان که همانا سخن آنان پیروی کردن از قرآن و خداست .

شهید عبدالله( کیانوش )عقابی

اگر کشته شدم ، مادرم ، برایم اشک نریز ، نه برای اینکه کشته شدم ، نه ! برای اینکه لایق اشک هایی که میریزی نیستم .

شهید حبیب الله مجید زاده

مادرم من برای این به جبهه آمدم که تو در میان مردم سربلند باشی و افتخار کنی که چنین فرزندی داری و با افتخار بگویی که من هم فرزندی در راه اسلام و آبادانی مملکتم دادم .

شهید حیدر کوشی

آری ، براستی که مستضعفین وارثان زمین می شوند و ما پیش قراولها و وارثان زمین هستیم . و شما ، ای خانواده ای که برای من بهترین خانواده هستید ، پدر و مادر ، شما بدانید هیچ قدرتی نمی تواند آتش خشم ملتی را که برای اسلام به پا خاسته فرو نشاند . و شما ، پدر و مادرم ، ما مصمم هستیم که روزی این جان را به صاحب اصلی برگردانیم . چه بهتر که این جان را در راه خودش فنا کنیم .

شهید محسن شادفر

برای فدا کردن چند قطره خون ناقابلم ، که هیچ ارزشی در مقابل اسلام ندارد ، به جبهه می روم تا شاید ذره ای از این سفری که در آن هستم در راه خدا باشد و برای خدا باشد . برادرها و پدرجان و مادرجان ، به شما از خدا و راه خدا می گویم که همیشه به فکر خدا باشید و در راه خدا قدم بردارید و هیچ وقت و هیچ جا از خدا غافل نشوید که شیطان در انتظار است که شما را به سوی خود بکشد . و امام را یاری کنید . پیرو خط امام باشید و امام را دعا کنید . به مسجد بروید و در نماز جماعت شرکت کنید و شبها ، نماز شب بپا کنید .

شهید هادی آشوری

زندگی دنیا را دوست ندارم . و زنده ماندن فقط این ارزش را دارد که انسان خداوند را عبادت کند . و برای خدا بودن و کار برای خدا کردن خود عبادت است پس ارزش دنیا به عبادت رحمن و رحیم است .

شهید ابوالفضل نقاد

در نبود من شیرینی پخش کنید و شهادت مرا تبریک عرض کنید که انشا الله من برای شما با قیامت الصالحات و ذخیره الآخره باشم و بتوانم شفیع شما در آن دنیا باشم انشا الله تعالی . من از افرادی که امام خمینی را یاری نمی کنند بی زاری می جویم و انها را دعوت به اصلاح و تهذیب نفس و متهذب شدن می کنم .




طبقه بندی: حرف دل،  پیام شهدا، 
برچسب ها: پیام شهدا، سخنان شهدا به پدر ومادر، رهنمودهای شهدا به پدر و مادر،
نوشته شده در تاریخ ۹۴/۰۲/۰۴ توسط شهید خرازی
چشم پاک دختری ازجمله‌ای ترمانده است""چشم‌های پاکش اماخیره بردرمانده است

روی دیوار اتاق کوچک تنهایی‌اش """ عکس بابایش کنار شعر مادر مانده است . . .

یاد و خاطره شهیدان گرامی باد

ای روشنای خانه امید، ای شهید """ ای معنی حماسه جاوید، ای شهید

چشم ستارگان فلک از تو روشن است"""ای برتر از سراچه خورشید ای شهید

ای شهیدان ، عشق مدیون شماست """هرچه ما داریم از خون شماست

ای شقایق ها و ای آلاله ها """ دیدگانم دشت مفتون شماست . . .

شهادت را نه در جنگ، در مبارزه می دهند

ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم

غافل که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند . . .

دید در معرض تهدید دل و دنیش را """ رفت با مرگ خود احیا کند آیینش را

رفت و حتی کسی از جبهه نیاورد به شهر """چفیه و قمقمه اش کوله و پوتینش را . . .

رفتن به جهاد نفس راهی است بزرگ """از جبهه گریختن گناهی است بزرگ

ما بر سر پست انقلابیم اکنون """ خفتن سر پست اشتباهی است بزرگ . . .

کبوتر و دو پلاک و دو ساک خالی تو """ دلم دوباره گرفته زبی‌خیالی تو


تو التماس نگاه کدام پنجره‌ای """ که نقش بسته نگاهم به طرح قالی تو . . .

سری که هیچ سرآمدن نداشت، آمد """ بلند بود ولیکن بدن نداشت آمد

بلند شد سر خود را به آسمان بخشید """سری که بر تن خود، خویشتن نداشت آمد . . .

گمنامی تنها برای شهرت پرستان درد آور است ، وگرنه همه اجرها در گمنامیست.

محکمه خون شهداء محکمه عدلیست که ما را در آن به محاکمه می کشند . . .

ای دوست به حنجر شهیدان صلوات """ بر قامت بی سر شهیدان صلوات

خدا می داند اگر پیام شهدا و حماسه های انها را به پشت جبهه منتقل نکنیم گنه کاریم . . . 

شکر لله شیعه ای نامی شدیم """اهل جمهوری اسلامی شدیم

از خمـینی درس عشق آموختیم """ در تنور جنگ و جبهه سوختیم

بیعتی کردیم با سید علی""" راه حق در قول و فـعلش منجلی . . .

چفیه‌ی من بوی شبنم می‌دهد  """ عطر شب‌های محرم می‌دهد

چفیه‌ی من، سفره‌ی دل می‌شود """ جمعه، با مهدی، مقابل می‌شود . . .
در سینه‌ام دوباره غمی جان گرفته است

« امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است »

تا لحظه‌ای پیش دلم گور سرد بود

اینک به یمن یاد شما جان گرفته است

تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟ """ ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد

آن باد که آغشته به بوی نفس توست """ از کوچه ما کاش گذر داشته باشد . . .

ای دشمن حق ما دلیر و حق پرستیم """برگرد ! تا سربند یا زهـرا (س) نبستیم . . .

 

 ای شهید

ای روشنای خانه امید، ای شهید
ای معنی حماسه جاوید، ای شهید
چشم ستارگان فلک از تو روشن است
ای برتر از سراچه خورشید ای شهید
« زهره » به نام توست غزلخوان آسمان
با یاد توست مشعل « ناهید » ای شهید
« قد قامت الصلاه » به خون تو سکه زد
در گسترای ساحت تحمید ای شهید
تیغ سحر زجوهره خونت آبدار
گشت و شکست لشکر تردید، ای شهید
آئینه‌دار خون تو اند آسمانیان
رنگین‌کمان به شوق تو خندید ای شهید
ایمن شدند دین و وطن تا به رستخیز
فارغ شدند زآفت تهدید، ای شهید
در فتنه‌خیز حادثه‌ها جان پناه ماست
بانگی که در گلوی تو پیچید، ای شهید
صرافی جهان زتو گر نقد جان گرفت
جام شهادتش به تو بخشید، ای شهید
نام تو گشت جوهر گفتار عارفان
« عارف » زبان گشوده به تأکید، ای شهید




طبقه بندی: حرف دل، 
برچسب ها: اشعار در وصف شهدا، اشعار شهدا، شعر شهید، اشعار شهید،
نوشته شده در تاریخ ۹۴/۰۲/۰۴ توسط شهید خرازی
شیمیایی بود. از شش سال سختی جراحی‌هایش در خارج می‌گفت. 67 سانت از روده‌‌اش نبود. می‌گفت، با همین دست‌هایش 250 شهید را از زیر خاک بیرون آورده و همین‌ قدر که دعای پدر و مادر شهدا پشتش است، برای آخرتش کفایت می‌کند و هیچ اجر دیگری؛ حتی از جبهه‌اش هم نمی‌خواهد.

مطلبی که پیش روی شماست خاطراتی است از آقای «موسوی»، مسئول گروه تفحص شلمچه :

دنبال این نباشید که شهدا کجا باید دفن شوند، دنبال این باشید که شهدا چگونه و با چه وضعیتی پیدا می‌شوند. شهید جایش روی تخمان چشم ماست. تمام میادین باید پایش یک شهید باشد. شهدای گمنام، گمنام شهید شدند و گمنام هم دفن می‌شوند و این کار صحیح نیست. شهید باید در قلب مردم باشد، نه در ارتفاعات. همین ‌طوری گلزار شهدا در حال فراموشی هستند، وای به حال آن ‌که در سر تپه‌ها دفن شوند. باید شهدا از آرشیو درآورده شوند و تمام خیابان‌هایمان پر از بوی شهدا باشد.

اگر جوان ما بفهمد که این بچه‌ها با چه وضعیتی و به چه طرز وحشتناک و با چه شکنجه‌هایی شهید شده‌اند، ببینید آیا مخالفت می‌کند؟ اگر بداند شهید کیست، چه کرده و ملت چه سختی‌ها کشیده است، اصلاح می‌شود.




ادامه مطلب...

طبقه بندی: خاطرات شهدا،  حرف دل،  عکس شهدا،  خبرها، 
برچسب ها: معجزه تفحص، معجزه 25 شهید، تفحص شهدای شلمچه، نحوه پیدا شدن بیست‌وپنج شهید،
نوشته شده در تاریخ ۹۴/۰۲/۰۴ توسط شهید خرازی
سرلشکر عبدالحميد محمود الخطاب ، رئيس دفتر صدام درباره اين عمليات مي گويد: تاريخ ۱۶/۱/۱۹۸۷ (۱۹/۱۰/۶۵) تلفن دفتر رئيس جمهور به صدا درآمد. خبر حمله به شلمچه را دادند. رئيس جمهور دائم زير لب مي گفت: «الله اکبر از دست افراد خميني... الله اکبر...» مدام پلک هايش به هم مي خورد. به او عرض کردم : اتفاقي مهم پيش آمده است ؟ رئيس جمهور که در اتاق قدم مي زد، گفت: «امشب بصره به دست نيروهاي ايران خواهد افتاد». همان شب جلسه اي تشکيل شد که تا صبح ادامه داشت. ارتش ما داشت از هم مي پاشيد. ماشين جنگي و مدرن ما از کار مي افتاد. هر روز و هر ساعت گزارش هايي درباره عقب نشيني و تلفات بهت آور به دست ما مي رسيد. وقتي خبر رسيد نيروهاي ايراني به منطقه ديده باني شماره يک لشکر ۱۱ رسيده اند، رئيس جمهور گفت: «الان زمان آن فرا رسيده که از سلاح شيميايي استفاده کنيم». با هدايت مستقيم رئيس جمهور اين کار انجام شد. با اين احوال ، رئيس جمهور هيچ گاه مايل به پايان جنگ نبود. او در جلسه هاي محرمانه به ما مي گفت: «اميدوارم اين جنگ ادامه يابد، چون کمک هاي کشورهاي خليج فارس ادامه خواهد داشت و ما با اين ثروت مي توانيم مشکلات داخلي را هم حل کنيم. اگرچه تعداد مصدومان شيميايي متوسط و شديد عمليات کربلاي ۵ کمتر از ۳ هزار نفر مي شدند، اما با در نظر گرفتن مصدومان خفيف احتمالا جمع آنان به ۷ هزار نفر مي رسيد. به دنبال اين عمليات عظيم كه به منهدم شدن ماشين جنگي عراق منجر شد علاوه بر فشارهاي آمريكا، قطعنامه ۵۹۸ كه كمي به خواسته هاي جمهوري اسلامي ايران نزديك شده بود صادر گرديد. اين اولين بار بود كه پس از شروع جنگ تحميلي شوراي امنيت سازمان ملل به وجود جنگ در اين منطقه اعتراف كرد.




طبقه بندی: اطلاعات جنگ،  عملیات ها،  حرف دل،  عکس شهدا،  خبرها، 
برچسب ها: سرلشکر عبدالحميد محمود الخطاب، عملیات کربلا 5، خاطره عراقی از کربلا 5، قطعنامه 598،
نوشته شده در تاریخ ۹۴/۰۲/۰۳ توسط شهید خرازی
 امریکا بزرگترین دشمن انقلاب اسلامی و از نگاه امام خمینی یک چپاولگر عالمخوار می باشد که از اوایل انقلاب اسلامی از هر راه و ترفندی دست به توطئه و تهدید و تحریم زده است تا انقلاب اسلامی را بعنوان منادی انقلاب جهانی مستضعفین علیه مستکبرین عالم از راه خود خارج سازد. با این مقدمه صاحب نیوز قصد دارد طی مجموعه گزارشات شهدای شاخص ضد آمریکایی به بررسی پرونده های شهدایی که در طول سالیان گذشته بصورت مستقیم و یا غیر مستقیم توسط ایالت متحده آمریکا و در راه مبارزه با آمریکا به شهادت رسیده اند بپردازد.

 ***

چند خط از زندگی نامه شهید نادر مهدوی

شهید نادر مهدوی در خرداد ماه سال ۴۲ در شهرستان دشتی بوشهر به دنیا آمد، هرچند نام ابتدایی او حسین بسریا بود اما بعدها به نادر مهدوی تغییر یافت .شهید نادر مهدوی ازسال های اولیه تشکیل سپاه پاسداران وارد این نهاد مردمی شد و پس از خدمت در سپاه اهواز و جم به فرماندهی عملیات سپاه خارک منصوب شد. شهید نادر مهدوی پس از طرح اعزام «لبیک یا امام» گروهان دریاییِ ناوتیپ امـیرالمؤمنین(ع) را بنیانگذاری کرد و خود فرماندهی این گروهان دریایی را برعهده گرفت. شهید مهدوی پس از آن ناوگروه دریایی ذوالفقار وابسته به منطقه دوم دریایی سپاه پاسداران را راه اندازی کرد و تا زمان شهادت، فرماندهی این ناوگروه را برعهده داشت.




ادامه مطلب...

طبقه بندی: زندگینامه شهدا،  خاطرات شهدا،  اطلاعات جنگ،  عملیات ها،  حرف دل،  عکس شهدا،  خبرها، 
برچسب ها: شهید نادر مهدوی، شهدای شاخص ضد آمریکایی، شهید مهدوی پوزه آمریکارو به خاک زد، زدن کشتی بریجتون توسط شهید مهدوی،
نوشته شده در تاریخ ۹۴/۰۲/۰۳ توسط شهید خرازی
شهید سید یحیی حسین نژاد را خداوند پس از ۲۰ سال انتظار به مادر و پدر وی داد و بنا به رویای صادقه ای که مادر عارفه وی دیده بود یقین داشت که یکی از پسرانش مقام شهادت را از آن خود خواهد کرد.

مادر که سالهای زیادی را به نذر ونیاز و ارائه حاجت به در خانه اهل بیت رسول (ص) پرداخته بود ، شبی ، خانمی جلیل القدر را در خواب می بیند و آن خانم وی را به باغی پر از گل و ریحان برده و دو دسته گل محمدی را چیده وبه وی هدیه میدهد.
آن بانوی بزرگ به مادر شهید میفرماید از این دو دسته گل محمدی ، یک دسته گل را باید برگردانی زیرا به صورت امانت به تو داده میشود و از آن پس بود که مادر شهید میدانست و یقین داشت که یکی از فرزندانش شهید خواهد شد.
روز شهادت زمانی که دوستان و سپاهیان برای دادن خبر شهادت سید یحیی به نزد مادر وی میروند ، این شیرزن عارفه ، زینب گونه خطابه سرایی میکند و شاکرانه شهیدش را قربانی راه خدا و خود را مفتخر میخواند که امانت پروردگار را به خوبی برگردانده است.
شهید سید یحیی حسینی نژاد ۷ ساله و برادر وی ۷ ماهه بود که پدر در تصادفی مشکوک به دست یکی از عوامل ساواک راهی دیار باقی می شود و از این جهت سید یحیی برای برادر کوچک خود پدر و مرد خانه برای مادر و در تمامی سالهای پس از آن انس و الفت مادر و سید یحیی برای دیگران دیدنی و شنیدنی می شود.




ادامه مطلب...

طبقه بندی: زندگینامه شهدا،  خاطرات شهدا،  عکس شهدا، 
برچسب ها: شهید سید یحیی حسین نژاد، خاطرات شهدا، لاتهای تهران، شهیدی که لاتهای تهران برایش گریستن،
موسی الرضا شبرنگی_ وقتي از جبهه و جنگ حرف مي‌زند نور عجيبي در چشمانش جريان مي‌گيرد و شوق همه وجودش را پر مي‌كند. گفتن از شهامت و مردانگي همرزمانش،‌ وسوسه‌اي است كه هميشه همراه او بوده است و از همين‌رو بي‌آنكه از خود بگويد،‌ با اشتياقي وصف‌ناپذير ما را به سال‌ها پيش مي‌برد. درست در دل تير و تركش خمپاره‌ها. هنوز هم لحظه در آغوش گرفتن همرزمي را كه عازم عمليات بود با هيچ‌چيز عوض نمي‌كند و آن لحظات را پاك‌ترين و ناب‌ترين لحظات زندگي خود مي‌داند. «مهدي جاويدزاده ارشادي» كارپرداز اداره كل مخابرات منطقه چهار است كه در سن 18 سالگي و در كوران جنگ تحميلي پا به مناطق جنگي گذاشت تا از ميهنش دفاع كند. او در سال 1334 در خانواده‌اي مذهبي در شهرستان اردبيل به دنيا آمد و در سال 1361، پس از ترور برادر بزرگترش رضا كه مأمور حفاظت از بيت امام خميني (ره) بود عازم جبهه شد. جاويدزاده خود چنين مي‌گويد:‌ «جبهه دانشگاه عشق و ايثار بود كه دانشجويان آن درس‌هاي گذشت، بي‌ريايي و برادري مي‌آموختند فارغ‌التحصيلان جبهه كساني بودند كه به فيض شهادت نايل مي‌آمدند و ما كه از لاي در به اين درس‌ها گوش مي‌داديم سعي مي‌كرديم وفا، ايستادگي و مقاومت را از آنها بياموزيم».




ادامه مطلب...

طبقه بندی: خاطرات شهدا،  حرف دل،  عکس شهدا،  مبارزات انقلاب اسلامی، 
برچسب ها: موسی الرضا شبرنگی، مهدي جاويدزاده ارشادي، خاطرات جنگ، خاطرات جانباز شیمیایی، شركت در جبهه عشق بود،
نوشته شده در تاریخ ۹۴/۰۲/۰۲ توسط شهید خرازی

 

خاطراتی از شلمچه نبردهای شلمچه :

شلمچه سرزمینی است میان دو شهر مهّم ایران و عراق، خرمشهر و بصره که نقطه ای استراتژیک در جنگ ایران و عراق بود. نیروهای ارتش عراق به سرزمین شلمچه که متر به مترش را با موانع نظامی پوشانده بودند؛ دژ اسطوره ای می گفتند. شلمچه پیش از شروع رسمی جنگ هم درگیر زد و خوردهای مرزی با عراق بود.

حماسه ی پل نو:

تا بهار سال 61، شلمچه دست عراقی ها بود. اواخر اردیبهشت 61 و در مرحله ی سوم و چهارم عملیات بیت المقدس؛ خط شلمچه شلوغ شد. هم عراقی ها همه ی نیروهای تازه نفسشان را جمع کرده بودند توی شلمچه تا از بصره دفاع کنند و اگر لازم شد به نیروهایشان در خرمشهر کمک کنند، هم ایرانی ها برای کامل کردن محاصره ی خرمشهر به شلمچه رفته بودند. عراق حمله ی وسیعی به سمت خرمشهر انجام داد. رزمنده های ایرانی هم، که از یگان های مختلف ادغام شده بودند؛ با عراقی ها جنگیدند. سخت ترین جنگ در پل نو بود. تا ایرانی ها پل نو را گرفتند؛ نیروهای عراقی داخل شهر، که می دانستند دیگر راهی برای عقب نشینی ندارند، گروه گروه اسیر شدند.




ادامه مطلب...

طبقه بندی: زندگینامه شهدا،  وصیتنامه شهدا،  خاطرات شهدا،  اطلاعات جنگ،  عملیات ها،  حرف دل،  عکس شهدا، 
برچسب ها: شلمچه، عملیات کربلا5، خاطرات شلمچه، خاطرات شهدای شلمچه، خاطرات عملیات کربلا5،
نوشته شده در تاریخ ۹۴/۰۲/۰۲ توسط شهید خرازی

 

 

 

به همراه بچه های تفحص بودیم و از همراهی شان کسب فیض می کردیم ، گهگاه پای خاطرات شان هم می نشستیم از جمله پای خاطرات جانباز شهید حاج علی محمودوند .

خاطره ای که در ذیل می اید نقل از اوست ، که قسمم داد ؛ تا وقتی زنده ام ان را بازگو نکن ! و حالا که " محمودوند " گرامی در بهشت ارمیده است نقل این خاطره شاید نقبی بزند به ان روز های خوب خدا امید که از ان حال و هوا خوشه چین معرفت باشیم . " عدالت "

سال 61 در عملیات والفجر مقدماتی " فکه " از واحد تخریب لشگر 27 به گردانها مامور شده بودیم و محل حضورم در گردان " حنظله " بود یک شب که در گردان خواب بودم متوجه شدم شخصی که در کنار من خوابیده به نام عباس شیخ عطار به شدت در حال لرزیدن است ! و به حال تشنج افتاده بود دندان هایش به شدت چفت شده بود ، من که یکباره از خواب پریدم او دست و پای خودش را گم کرد .و بعد از یکربع ساعت بالاخره به حالت اولیه برگشت وهمین که متوجه شد من بالای سرش بودم خیلی ناراحت شد که من این قضیه را فهمیده ام ، لذا مرا قسم داد که به کسی چیزی نگویم تا احیانا این مسئله باعث نشود که به عملیات نرود .

از او سوال کردم که چرا به این حالت دچار می شوی ؟ در جوابم گفت من هر وقت خوشحال و یا ناراحت شوم به این حالت دچار میشوم . ودیگر صحبتی نکرد . من به او گفتم اگر مجددا به این حالت دچار شدی من چه باید بکنم ؟ گفت : در جیب من شیشه قرصی است که اگر به این حالت دچار شدم یک قرص را با کمی اب حل کن و از لای دندانها به دهانم بریز . و شیشه قرص را نشانم داد و سپس داخل جیبش گذاشت بالاخره نمیدانم این قضیه چگونه لو رفت که مسئولین گردان فهمیدند و تصمیم گرفتند که او را به عملیات نبرند . اما او حرفی زد که دیگر هیچ کس نتوانست تصمیمی بگیرد . او گفت : ان کسی که مرا اورده ، خودش هم مرا به عملیات می برد . و واقعا هم کسی حرفی نزد . دوست دیگری داشتم به نام حسین رجبی . ایشان هم خیلی با من رفیق بود . در شب عملیات یک لحظه از من جدا نمیشد . شدیدا به هم وابسته بودیم در ان شدت درگیری در فکه هر وقت از من عقب می ماند بلند صدایم می کرد ، محمودوند ، محمودوند .

و به هر صورتی که بود همدیگر را پیدا می کردیم . در شب عملیات از یک کانال بزرگی رد می شدیم ، تعدادی نیرو دیدم که داخل کانال نشسته بودند از انها سوال کردم بچه های کجا هستند ؟ گفتند بچه های گردان کمیل . گفتم چند روز است که در اینجا هستید ؟ گفتند سه روز . سپس در تاریکی عبور کردم . چند کانال دیگر که رد شدیم دیگر هوا روشن شده بود بچه ها گفتند نماز صبح را بخوانیم . شروع به خواندن نماز صبح نمودیم . عراقی ها ما را محاصره کرده بودند و ما اطلاع نداشتیم . با روشن شدن هوا متوجه شدیم که در محاصره هستیم .




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ ۹۴/۰۲/۰۲ توسط شهید خرازی
عصر بود که حجم آتش کم شد، با دوربین به نقطه ای رفتم که دید بهتری روی کانال داشته باشم.آنچه می دیدم باور نکردنی بود. از محل کانال فقط دود بلند می شد ومرتب صدای انفجار می آمد. اما من هنوز امید داشتم.با خودم گفتم:ابراهیم شرایط بسیار بدتری از این را هم سپری کرده، نزدیک غروب شد.

من دوباره با دوربین به کانال نگاهی انداختم.احساس کردم از دورچیزی پیداست و در حال حرکت است.با دقت بیشتری نگاه کردم.کاملاً مشخص بود،سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند ودرمسیر مرتب زمین می خوردند و بلند می شدند وزخمی وخسته به سمت ما می آمدند .معلوم بود از کانال می آیند.فریاد زدم و بچه ها را صدا کردم.به بقیه هم گفتم تیراندازی نکنید.بالاخره آن سه نفر به خاکریز ما رسیدند.
پرسیدم:از کجا می آیید.
حال حرف زدن نداشتند. یکی از آنها خواست . سریع قمقمه رو به او دادم.دیگر دیگری هم از شدت ضعف وگرسنگی بدنش می لرزید. وسومی بدنش غرق به خون بود. وقتی سرحال آمدند گفتند:از بچه های کمیل هستند.
با اضطراب پرسیدم: بقیه بچه ها چی شدن؟
در حالی که یکی از آنها سرش را به سختی بالا می آورد گفت:فکر نمی کنم کسی غیراز ما زنده باشد.
هول شده بودم.دوباره وبا تعجب پرسیدم:این پنج روز چه جوری مقاومت کردید؟ باهمان بی رمقی اش جواب داد زیر جنازه ها مخفی شده بودیم اما یکی بود که این پنج روز کانال رو سر پا نگه داشته بود.
عجب آدمی بود! یک طرف آر پی جی می زد و یک طرف تیربار شلیک می کرد.
یکی از اون سه نفرپرید توی حرفش وگفت:همه شهدا رو ته کانال هم می چید .آذوقه وآب رو پخش می کرد،به مجروح ها می رسید.اصلاً این پسر خستگی نداشت.
گفتم :مگر فرمانده ها ومعاون های دوتاگردان شهید نشدن ، پس از کی داری حرف می زنید؟
گفت:یه جوونی بود که نمی شناختیمش ، موهایش این جوری بود ... ، لباسش اون جوری و چفیه... . داشت روح از بدنم جدا می شد.سرم داغ شده بود.آب دهانم را قورت دادم.اینها همه مشخصه های ابراهیم بود.با نگرانی نشستم ودستانش را گرفتم وگفتم:آقا ابراهیم الان کجاست؟
گفت: تا آخرین لحظه که عراق آتش می ریخت زنده بود وبه ما گفت :تا می تونید سریع بلند بشیدو تا کانال رو زیر ورو نکردند فرار کنید.
یکی ازاون سه نفر هم گفت:من دیدم که زدنش.با همون انفجار اول افتاد روی زمین.
این گفته ها آخرین اخباری بود که از کانال کمیل داشتیم و ابراهیم تا به حال حتی جنازه ای هم ازش پیدا نشده ، همیشه دوست داشت گمنام شهید شود.
چند سال بعداز عملیات تفحص شهدا، محمودوند از بچه های تفحص که خود نیز به درجه رفیع شهادت رسید نقل می کند: یک روز در حین جستجو، در کانال کمیل شهیدی پیدا شد که دروسایل همراه او دفترچه یادداشتی قرار داشت که بعد از گذشت سالها هنوز قابل خواندن بود، درآخرین صفحه این دفترچه نوشته شده بود:
امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم، آب و غذا را جیره بندی کردیم، شهدا انتهای کانال کنارهم قرار قرار دارند، دیگر شهدا تشنه نیستند.فدای لب تشنه ات پسر فاطمه(س).




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: لب تشنه، خاطرات جنگ، خاطرات شهدا، خاطرات لحظات سخت نبرد،
قالب وبلاگ