X
تبلیغات
آسمانی ها
آسمانی ها
شهدا شرمنده ایم
نوشته شده در تاریخ 92/10/23 توسط شهيد عباس بابايي





نوشته شده در تاریخ 93/02/01 توسط شهيد علمدار


نوشته شده در تاریخ 93/01/21 توسط شهيد علمدار
از آنجايي كه ايران اقتصادش به نفت وابسته بود خيلي تمايل نداشت جنگ در خليج فارس شعله ور شود و تنها به مقابله به مثل اكتفا می‌كرد.
2- ويليام فاير كارشناس اقتصادي سيا می‌گويد: «با ايران چه كنيم؟ هر چه پول در رگ‌هاي عراق تزريق شد نتيجه نداد. تنها يك روزنه اميد هست، شايد با سقوط قيمت نفت، ايران ورشكست شود و ماشين جنگي او از كار بيفتد.»[2] برابر اين نظريه عراق به حمله خود به پايانه‌هاي نفتي و نفت‌كش‌ها بيشتر تشويق شد و عربستان و كويت نيز همزمان با افزايش توليد، موجب ارزانتر شدن قيمت  نفت شدند.
3- درگيري در خليج فارس با حملات عراق به جزيره خارك در سال 1363 و سپس با حمله به نفت‌كش‌ها وكشتي‌هاي ايراني شروع شد.




ادامه مطلب...

طبقه بندی: اطلاعات جنگ،  عملیات ها،  مبارزات انقلاب اسلامی، 
برچسب ها: عملیات دریایی، عملیات، خلیج فارس،
نوشته شده در تاریخ 93/01/06 توسط 313
1392223855134532_large.jpg


منطقه عملیاتـی رمضــان محاصره و *تشنه*بودیم ...
بــی حال خوابمون بــرد؛وقتـی بیدار شدیــم ، شهید فایــده گفت :
من خواب *حضرت زهــرا سلام الله علیها* رو دیدم ...
با دست خودشون به من آب دادنــد...

و قمقمه ی شهیــدی رو پُر از آب کردنــد ...

سریع رفتم سراغ قمقمه ی یکی از بچه ها که شهیــد شده بود دست زدیــم...
پر از آب خنــک بود




طبقه بندی: خاطرات شهدا،  عکس شهدا،  پیام شهدا، 
نوشته شده در تاریخ 93/01/04 توسط 313
http://media.farsnews.com/Media/8603/ImageReports/8603020517/1_8603020517_L600.jpg




طبقه بندی: عکس شهدا، 
نوشته شده در تاریخ 93/01/04 توسط 313


سکوت کن...

آهسته برو...

آهسته بیا...

اینجا کوه های غیرت خوابیده اند




طبقه بندی: حرف دل،  عکس شهدا، 
نوشته شده در تاریخ 93/01/04 توسط 313
84514872217277818920.jpg


فقط دعا كنيد پدرم شهيد بشه!

خشكم زد. گفتم دخترم اين چه دعاييه؟

گفت:آخه بابام موجيه!

گفتم خوب انشاالله خوب ميشه، چرادعاكنم شهيد بشه؟

آخه هروقت موج ميگيردش و حال خودشو نميفهمه شروع ميكنه منو

و مادر و برادر رو كتك ميزنه! ، امامشكل ما اين نيست!

گفتم: دخترم پس مشكل چيه؟

گفت: بعداينكه حالش خوب ميشه ومتوجه ميشه چه كاري كرده.شروع

ميكنه دست و پاهاي همهمون را ماچ ميكنه و معذرت خواهي ميكنه.

حاجي ما طاقت نداريم شرمندگي پدرمون را ببينيم.

حاجي دعاكنيد پدرم شهيد بشه




طبقه بندی: خاطرات شهدا،  حرف دل،  عکس شهدا، 
نوشته شده در تاریخ 92/12/29 توسط شهيد علمدار

سلام دوستان



نوشته شده در تاریخ 92/12/13 توسط 313
http://sangariha.com/i/attachments/1/1393778656748343_large.jpg


ﺭﺿﺎ ﺳﮕﻪ ... ﯾﻪ ﻻﺕ ﺑﻮﺩ ﺗﻮ ﻣﺸﻬﺪ ... ﻫﻢ ﺳﮓ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﻓﺮﻭﺵ
ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﻢ ﺩﻋﻮﺍﻫﺎﺵ ﺍﺯ ﻧﻮﻉ ... ﺑﻮﺩ ...
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﺳﻤﺖ ﮐﻮﻩ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻋﻮﺍ ﻭ ﻏﺬﺍ
ﺧﻮﺭﺩﻥ ... ﺩﯾﺪ ﯾﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ
ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻌﻘﯿﺒﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ... ﺁﺭﻡ ﻣﺎﺷﯿﻦ : " ﺳﺘﺎﺩ ﺟﻨﮕﻬﺎﯼ ﻧﺎ ﻣﻨﻈﻢ "
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ، ﺷﻬﯿﺪ ﭼﻤﺮﺍﻥ ...
ﺷﻬﯿﺪ ﭼﻤﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺍﻭﻧﻮ ﮔﺮﻓﺖ : " ﻓﮑﺮ
ﮐﺮﺩﯼ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺮﺩﯼ ؟ ! "
- ﺑﺮﻭﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭ ﻣﯿﮕﻦ !!
- ﺍﮔﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﯿﺎ ﺑﺮﯾﻢ ﺟﺒﻬﻪ ..................
ﺑﻪ ﻏﯿﺮﺗﺶ ﺑﺮ ﺧﻮﺭﺩ ... ﺭﺍﺿﯽ ﺷﺪ .... ﺑﺮﺩﺵ ﺟﺒﻬﻪ ......
***********************************
ﺷﻬﯿﺪ ﭼﻤﺮﺍﻥ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ... ﯾﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﻋﻮﺍ
ﻣﯿﺎﺩ ! ... ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺑﻨﺪ، ﺭﺿﺎﺭﻭ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ... ﺭﺿﺎﺭﻭ
ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺶ ﺭﻭ ﺯﻣﯿﻦ
.... : " ﺍﯾﻦ ﮐﯿﻪ ﺁﻭﺭﺩﯾﺪ ﺟﺒﻬﻪ ؟ ! ....... "
ﺭﺿﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻓﺤﺶ ﺩﺍﺩﻥ ...ﭼﻪ ﻓﺤﺸﺎﯼ ﺭﮐﯿﮑﯽ ... ﺍﻣﺎ
ﭼﻤﺮﺍﻥ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺑﻮﺩ .........
ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺷﻬﯿﺪ ﭼﻤﺮﺍﻥ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ .... ﯾﻪ ﺩﻓﻪ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ : " ﮐﭽﻞ ﺑﺎ
ﺗﻮﺍﻡ !!!!... "
ﯾﮑﺪﻓﻌﻪ ﺷﻬﯿﺪ ﭼﻤﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺳﺮﺵ ﺭﻭ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩ : " ﺑﻠﻪ
ﻋﺰﯾﺰﻡ ! ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ﻋﺰﯾﺰﻡ ؟ ﭼﯿﻪ ﺁﻗﺎ ﺭﺿﺎ ؟ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ؟ "
ﻗﻀﯿﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ .... ﺁﻗﺎ ﺭﺿﺎ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ .... ﺑﺮﻩ ﺳﯿﮕﺎﺭ
ﺑﮕﯿﺮﻩ ﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩﻩ ... ﺑﺎ ﺩﮊﺑﺎﻥ ﺩﻋﻮﺍﺵ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ....
ﺷﻬﯿﺪ ﭼﻤﺮﺍﻥ : " ﺁﻗﺎ ﺭﺿﺎ ﭼﯽ ﻣﯿﮑﺸﯽ ؟ !! .... ﺑﺮﯾﺪ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﺨﺮﯾﺪ
ﻭ ﺑﯿﺎﺭﯾﺪ !... "
ﺷﻬﯿﺪ ﭼﻤﺮﺍﻥ ﻭ ﺁﻗﺎ ﺭﺿﺎ ... ﺗﻨﻬﺎ ﺗﻮ ﺳﻨﮕﺮ ...
ﺁﻗﺎ ﺭﺿﺎ : ﻣﯿﺸﻪ ﯾﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ ﻓﺤﺶ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﯼ ؟ ! ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯼ، ﭼﯿﺰﯼ !!
ﺷﻬﯿﺪ ﭼﻤﺮﺍﻥ : ﭼﺮﺍ ؟ !
ﺁﻗﺎ ﺭﺿﺎ : ﻣﻦ ﯾﻪ ﻋﻤﺮ ﺑﻪ ﻫﺮﮐﯽ ﺑﺪﯼ ﮐﺮﺩﻡ، ﺑﻬﻢ ﺑﺪﯼ ﮐﺮﺩﻩ ... ﺗﺎ
ﺣﺎﻻ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻓﺤﺶ ﺑﺪﻡ ﻭ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻨﻪ ...
ﺷﻬﯿﺪ ﭼﻤﺮﺍﻥ : ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !... ﯾﮑﯽ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻫﺮ
ﭼﯽ ﺑﻬﺶ ﺑﺪﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ، ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺪﯼ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﻬﻢ
ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻩ ... ﻫﯽ ﺁﺑﺮﻭ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﺪﻩ ... ﺗﻮ ﻫﻢ ﯾﮑﯿﻮ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﮐﻪ ﻫﯽ
ﺑﻬﺶ ﺑﺪﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ ﺑﻬﺖ ﺧﻮﺑﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ !... ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺬﺍﺭ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ
ﯾﮑﯽ ﺑﻬﻢ ﻓﺤﺶ ﺑﺪﻩ ﺑﮕﻢ ﺑﻠﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ ... ﯾﮑﻢ ﻣﺜﻞ ﺍﻭﻥ ﺷﻢ !...
ﺁﻗﺎ ﺭﺿﺎ ﺟﺎ ﺧﻮﺭﺩ .......... ﺗﻠﻨﮕﺮ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻪ ﺷﺤﺼﯿﺖ
ﻣﻌﻨﻮﯾﺶ .......... ﺭﻓﺖ ﺗﻮ ﺳﻨﮕﺮ ﻧﺸﺴﺖ ... ﺁﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﻐﺮﻭﺭ
ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺯ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯿﺮﻓﺖ ﺯﺍﺭ ﺯﺍﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ...ﻋﺠﺐ ! ﯾﮑﯽ
ﺑﻮﺩﻩ ﻫﺮﭼﯽ ﺑﺪﯼ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻬﻢ ﺧﻮﺑﯽ ﮐﺮﺩﻩ؟
ﺍﺫﺍﻥ ﺷﺪ ..... ﺁﻗﺎ ﺭﺿﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﻋﻤﺮﺵ ﺑﻮﺩ ..............
ﺭﻓﺖ ﻭﺿﻮ ﮔﺮﻓﺖ ... ﺳﺮ ﻧﻤﺎﺯ ، ﻣﻮﻗﻊ ﻗﻨﻮﺕ ﺻﺪﺍﯼ ﮔﺮﯾﺶ ﺑﻠﻨﺪ
ﺑﻮﺩ .......
ﻭﺳﻂ ﻧﻤﺎﺯ، ﺻﺪﺍﯼ ﺳﻮﺕ ﺧﻤﭙﺎﺭﻩ ﺍﻭﻣﺪ ...... ﺻﺪﺍﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﯾﮑﯽ
ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺷﺪ ...
ﺁﻗﺎ ﺭﺿﺎ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩ .... ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ
ﺗﻮﺑﻪ ﮐﺮﺩﻧﺶ ....
ﺗﻮﺑﻪ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻭ ﯾﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﻭﺍﻗﻌﯽ ...........



نوشته شده در تاریخ 92/12/01 توسط شهيد علمدار
آپارتمان شماره 13   كمدی یا نئورئالیسم

در این قبیل  فیلم ها فقط چند اشتباه ساده اتفاق افتاده است كه الآن عرض می كنم: 

یكی اینكه همه جنبه های واقعی شخصیت پرسوناژها فدای یك طرح كلی از پیش تعیین شده گشته است و بنابراین، پرسوناژها فقط قسمتی از وجود و رفتار خود را ظاهر می سازند كه بتواند در سناریو به كار آید و فیلم را پیش ببرد و به همین لحاظ همه دیوانه به نظر می آیند. ممكن است بگویند كه فیلم « آپارتمان شماره 13 » عمداً می خواسته كاریكاتوری از تیپ های اجتماعی ارائه دهد و در كاریكاتورسازی ، معمول است كه قسمت هایی از شخصیت یك پرسوناژ عمده شود و برجستگی پیدا كند. اما به هر تقدیر، در كاریكاتور نیز سایر قسمت های وجود یك كاراكتر كه برجستگی نیافته اند حذف نمی شود. اما در اینجا ، كاراكترها چیزی نیستند مگر مجموعه ای از رفتارها و دیالوگ هایی مورد نیاز فیلمنامه ، و وجود واقعی نیافته اند. اگر این طرح كلی می توانست بر واقعیات زندگی مردم بنا شود، آنگاه تعارضی بین پرسوناژها و كل فیلم موجود نمی شد، اما در غیر این صورت ، اگر طرح كلی فیلم از لا به لای واقعیات ظاهر كلكسیونی از خل ها و خل بازیشان مبدل خواهد شد.




ادامه مطلب...

طبقه بندی: حرف دل،  شهید آوینی،  خبرها،  پیام شهدا، 
برچسب ها: نقد فیلم، شهید آوینی، نقد فیلم آپارتمان13، نقد فیلم آپارتمان13 توسط شهید آوینی،
نوشته شده در تاریخ 92/12/01 توسط شهيد علمدار

نمی دانم چه شد که کشکی کشکی آر پی جی زن و تیر بارچی دسته مان حرفشان شد و کم کم شروع کردند به تند حرف زدن و «من آنم که رستم بود پهلوان» کردن. اول کار جدی نگرفتیمشان. اما کمی که گذشت و دیدیم که نه بابا قضیه جدی است و الان است که دل و جگر همدیگر را به سیخ بکشند، با یک اشاره از مسئول دسته، افتادیم به کار.

اول من نشستم پیش آر پی جی زن که ترش کرده بود و موقع حرف زدن قطرات بزاقش بیرون می پرید. یک کلاهخود دادم دست تیربارچی و گفتم: «بگذار سرت خیس نشوی. هوا سرده می چایی!» تیربارچی کلاهخود را سرش گذاشتو حرفش را ادامه داد. رو کردم به آر پی جی زن و خیلی جدی گفتم: «خوبه. خوب داری پیش می روی. اما مواظب باش نخندی. بارک الله.» کم کم بچه های دیگر مثل دو تیم دور و بر آن دو نشستند و شروع کردن به تیکه بار کردن!

-  آره خوبه فحش بده. زود باش. بگو مرگ بر آمریکا!

-  نه اینطوری دستت را تکان نده. نکنه می خواهی انگشتر عقیق ات را به رخ ما بکشی؟!

-  آره. بگو تو موری ما سلیمان خاطر. بزن تو بر جکش.

آن دو هی دستپاچه می شدند و گاهی وقت ها با ما تشر می زدند. کمک آر پی جی زن جلو پرید و موشک انداز را داد دست آر پی جی زن و گفت: «سرش را گرم کن، گراش را بگیر تا موشک را آماده کنم!» و مشغول بستن لوله خرج به ته موشک شد. کمک تیربارچی هم بهش برخورد و پرید تیربار را آورد و داد دست تیربار چی و گفت: الان برات نوار آماده می کنم. قلق گیری اسلحه را بکن که آمدم!» و شروع کرد به فشنگ فرو کردن تو نوار فلزی. آن قدر کولی بازی درآوردیم که یک هو آن دو دعوایشان یادشان رفت و زدند زیر خنده. ما اول کمی قیافه گرفتیم و بعد گفتیم: «به. ما را باش که فکر می کردیم الانه شاهد یک دعوای مشتی می شویم. بروید بابا! از شماها دعوا کن در نمی آد!»




طبقه بندی: خاطرات شهدا،  شهید آوینی، 
برچسب ها: طنز مقاومت، خاطرات شهدا، خاطرات رزمندگان،
نوشته شده در تاریخ 92/11/29 توسط شهيد علمدار

یازدهم فروردین ماه سال 1372 حاجی را در اهواز دیدم، حاجی برای ادامه حقیقت جنگ به آنجا آمده بود. به خنده گفت:«تهران دنبالت می گشتم. اهواز گیرت آوردم! خودت را آماده كن، با عكسهایت، برای روایت خرمشهر...
صحبت به درازا كشید.
حاجی گفت:«این تلخی ها همیشه مثل شهادت شیرین است و این طبیعت حیات انسان می‌باشد كه با غلبه به رنج‌ها و آرمان‌ها زنده بماند و من هم مظلومیت بسیجیان را غریبانه می‌بینم و خودم نیز در این مظلومیت قرار گرفته‌ام اما زمانی كه آقا دوباره موتور روایت فتح را روشن كرد من دوباره جان گرفتم و امید آقا به دل‌ سوخته ها است كه در این خانه وجود دارند.

اشك‌های رهبر با اشك‌های بسیجیان مخلوط شد مرتضی بال در بال ملائك پرواز كرد. سرود لاله‌ها دوباره جان گرفت و دوربین من پس از چهار سال با ریختن اشك به كار افتاد.
منبع : كتاب همسفر خورشید



طبقه بندی: خاطرات شهدا،  حرف دل،  شهید آوینی،  پیام شهدا، 
برچسب ها: خاطرات شهید آوینی، بال در بال ملائک، شهید آوینی،
نوشته شده در تاریخ 92/11/28 توسط شهيد علمدار

إنَّ الأمرَ بِالمَعروفِ وَالنَّهىَ عَنِ المُنكَرِ لا يُقَرِّبانِ مِن أَجَلٍ وَلا يَنقُصانِ مِن رِزقٍ ، لكِن يُضاعِفانِ الثَّوابَ وَيُعظِمانِ الجرَ وَأفضَلُ مِنهُما كَلِمَـةُ عَدلٍ عِندَ إمامٍ جائِرٍ؛

امر به معروف و نهى از منكر نه اجلى را نزديك مى‏كنند و نه از روزى كم مى‏نمايند، بلكه ثواب را دو چندان و پاداش را بزرگ مى‏سازند و برتر از امر به معروف و نهى از منكر سخن عادلانه‏اى است نزد حاكمى ستمگر.



نوشته شده در تاریخ 92/11/28 توسط شهيد علمدار

وَماأعمالُ البِرِّ كُلُّها وَالجِهادُ فى سَبيلِ اللّه‏ِ عِندَ المرِ بِالمَعرُوفِ وَالنَّهىِ عَنِ المُنكَرِ إِلاّ كَنَفثَةٍ فى بَحرٍ لُجِّىٍّ؛

همه كارهاى خوب و جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهى از منكر چون قطره‏اى است در درياى عميق.



نوشته شده در تاریخ 92/11/28 توسط شهيد علمدار

پژوهشگران در نقش غارتگری ماوراء بحار در پیدایش تمدن جدید غرب تردید ندارند؛ ولی به راستی این "غارت" تا چه حد در تحول فوق نقش تعیین کننده داشت؟ به عبارت دیگر، اگر تاراج قاره های آمریکا، آفریقا و آسیا نبود،‌ آیا تمدن جدید صنعتی غرب در سده نوزدهم پدید می شد؟
پیشتر درباره اقتصاد پلانت کاری، تجارت برده و تجارت ماوراء بحار و سهم آن در اقتصاد اروپا تا آستانه سده نوزدهم سخن گفته ایم. معهذا، به نظر می رسد که شاید توصیفی از ثروت هند، و تنها هند، در دوران تهاجم استعماری غرب ضروری باشد.




ادامه مطلب...

طبقه بندی: شهید آوینی،  خبرها، 
برچسب ها: رازهای تمدن جدید غرب،
قالب وبلاگ